از سخن‌های دیرینه: هنر جوی و با مرد دانا نشین/ چو خواهی که یابی ز بخت آفرین

مرد بلندنام عرصۀ فرهنگ، آن‌که «ایران» در زبان و بیانش حرف اول و آخر بود، دور از ایران با جهان بدورد گفت؛ اما با « ایران» هرگز. که ایران با تن و روان او آغشته بود و سفارش می‌کرد که ما هم «ایران را از یاد نبریم».


روان دکتر محمد علی اسلامی ندوشن آسمانی شد؛ اما کالبدش با خاک وطن پیمانی داشت که گسستنی نبود. او با نوشتن بیش از چهل کتاب در هزاران صفحه دو کلیدواژهٔ «فرهنگ» و «ایران» را از آن خود کرد و بلندنام زیست و بلندنام ماند. او سر بر آستان فردوسی داشت که می دانست ایران همان فردوسی است. به «ایرانسرای فردوسی» می‌اندیشید و هر دو را یکی می‌دید و در این راه قلم و قدم خود را به کار گرفت. کتابخانهٔ خود را که به عمری گرد آورده بود به فردوسی داد: بخشی به آرامگاه فردوسی و بخشی به «خردسرای فردوسی». او سالها بود که شعر را کنار گذاشته بود؛ اما یاد «ایران» حس شعری او را به حرکت می‌آورد و ایرانیاتی در قالب ترانه می‌سرود:

آن دخت پریوار که ایران منست
پیدا و نهان بر سر پیمان منست
هم نیست ولی نهفته در جان منست
هم هست ولی دور زدامان منست
روان تابناکش با نام ایران جاودانه باد.

قطب علمی فردوسی و شاهنامه